|
|
|
|
|
تلفــــن تاليف : سئوينج پروانه* ترجمه : ارسطو مجرد اولين آشنايي ام با تلفن را هنوز هم بياد دارم . آن موقع من 8 يا 9 ساله بودم . در دهكده ي كوچك ما تلفن بتازگي رسم شده بود . مادرم خيلي اصرار داشت تا به خانه ي ما نيز خط تلفني كشيده شود . هميشه پيش پدرم غر مي زد : « تو مرد خانه هستي . تا كي بايد همه ي كارها را من انجام دهم . برو صحبت كن تا مانيز شايد صاحب تلفن شديم . » پدرم كه هميشه بي خيال همه چيز بود در مورد تلفن با احساس مسئوليت عجيبي برخورد كرد . روزي ديدم پدر يك دستگاه تلفن سبز رنگي خريده و آورده است . مساله آنقدر هيجان بخش بود كه حتي مادر بزرگم با آنهمه پيري ، مثل بچه ها مشغول بازي با تلفن شد . پدر تادورترين فاميل و آشنا هر كي بود زنگ زد و مادر بزرگ هم با تمام صدايش بي وقفه سرگرم صحبت شد ... زنه هر چه زورش مي رسيد بلند بلند صحبت مي كرد . او گمان ميكرد شخص آن طرف خط صداي اورا نمي شنود . براي اين پير با مزه يك « دفترچه تلفن » - ي نيز كه من بعد ها توانستم به ماهيتش پي ببرم تهيه شد . مادر بزرگ از حروف حتي يكي را هم نمي شناخت . اما ارقام را بسيار خوب تشخيص مي داد . در دفترچه اش نيز تنها سه شماره موجود بود آنهم به اندازه ي خود برگهاي دفترچه تلفن . از شماره ها اولي مال آن يكي دخترش بود كه در شهرستان زندگي مي كرد . دومي شماره ي محل كار مادرم و سومي نيز شماره ي خودمان بود . زنه صاحب هر شماره را هم به ترتيب فوق مي توانست بياد داشته باشد . اما مادرم نسبت به مادر بزرگ خيلي ظريف با تلفن رفتار مي نمود . او ، بعضاْ ساعتها و بدون اينكه كسي صدايش را بشنود ، با تلفن غرق صحبت ميشد . حين صحبت نيز خيلي با ملايمت رفتار مي كرد صورتش گل مي انداخت و چشمانش از شادي برق مي زد . وي تنها زماني كه با تلفن مشغول مي شد چنين مي نمود . حال آنكه مادر با چه كسي و در باره ي چه چيز اينگونه گرم صحبت است براي من هرگز مشخص نبود . در اين مواقع پدرم مثل هميشه غرق عيش و نوش خود بود و مادر بزرگم نيز به خانه ي قوم و خویشانش كه به گفته ي خودش در « چهارچوب» او بودند مي رفت . من نيز پشت ميز تحريري كه مادرم با اشتياق در اولين روز مدرسه ام براي من خريده بود مي نشستم و تكاليفم را انجام مي دادم . اما با اينهمه نمي توانستم گوشهايم را تيز نكنم . هرچه تلاش مي كردم تا به نجواي دل خود گوش فرا دهم ، نمي توانستم ... از اين پس خاطرات بسيار بدي در رابطه با تلفن در ذهنم نقش بست . سالها تلفن در نظر من مثل جادويي بودكه موجب از هم پاشيدن خانواده ها ميشد . اين وسيله در نظر من شبيه ماري سياه و خفته بود . زنگهاي بي نشاني كه تلفن مارا به صدا در مي آورد خيلي وقتها سكوت مي كرد و لال مي شد ، پدرم نيز از اين كار سخت عصباني می گشت و تلفن را به زمين مي كوبيد ... بعد آنها شروع به دعوا مي كردند . من به گريه مي افتادم ، مادر بزرگم مرا به آغوش مي كشيد و مي گفت : « نترس فرزندم ، دعواي زن و شوهر مثل باران بهاريست . الان هر دو خاموش مي شوند . » مادر بزرگ راست مي گفت . ديگر عادت كرده بودم . سر هر ماه يك دستگاه تلفن نو براي خانه خريده مي شد . گاهاْ آنها را مادرم و گاهي نيز پدرم براي دلجويي از مادرم آنرا مي خريد و وصل مي كرد مادر نيز از شادي در پوست خود نمي گنجيد . باز هم موقع انجام تكاليفم نجواهاي خود را نمي شنيدم . اين موضوع تا كلاس پنجم ادامه داشت . سپس يك سكوت طولاني شروع شد ... من درباره ي آن شخص زياد فكر كرده بودم . آيا او مرد زيباييست ؟ قامت بلندي دارد ؟ حدس مي زدم او بايد مردي بهتر از پدرم باشد . چرا صحبتهاي تلفني آنها ديگر ادامه پيدا نكرد ، آيا روابطشان پايان يافت ؟ يا آن مرد جايي گذاشت و رفت ... شايد هم مرده باشد ؟ نه اگر مرده بود حتي بطور پنهاني مادرم برايش گريه مي كرد ... از آنروزها زمان زيادي گذشت ديگر تلفن هاي همراه مد شده بود . اين بار نيز ابتدا مادرم شروع كرد . زن براي خود موبايل كه خريد من متوجه شدم او باز هم دوستي دارد . اما تنهامتوجه اين موضوع نشدم ، آيا آن يكي برگشته بود ، يا ... * متولد سال 1983 ، فارغ التحصيل آكادمي هنرهاي زيباي باكو |
||
|
+
یازیلمیش دیر سه شنبه 11 فروردین1388ساعات 11 بعد از ظهر ə . m
|
|
||